علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

گزارش کار در دقیقه 90

اینجا باید سریع این پستتو کامل کنم چون داریم نزدیک سال 94میشیم.نمیخوام چیزی از سال 93بمونه.میخوام همه چیز نو باشه حتی وبلاگت خب بریم سراغ بلبل زبونیهای این روزات... عادت کردی در مورد الان شبه یا روزه خیلی میپرسی.قبلا ها نمیدونستی تفاوت شب و روز و تشخیص نمیدادی ولی الان دیگه بلدی ، اما باز میپرسی و خودت شروع میکنی به توضیح دادن : مامان روزه ماه خوابه،سیتاهه خوابه،خوشید بیداهه و سوالی که معمولا صبح ها بعد از خوردن صبحانت میپرسی بابا تیجاس تی میاد ظوهر میاااااد،ناهار بوخوییم گاهی وقتا هم قطی میکنی و من میگم ببین هوا سرده و تو میگی نه روزه   یه روز رو مبل دراز کشیده بودم (چون کمتر من و در طی روز به صورت خوابیده میبینی...
25 اسفند 1393

بازی های آموزشی

یه هفته دیگه مونده تا بهار ولی این پست و از قبل آماده کرده بودم.دارم عکسای سال 93 رو جمع و جور میکنم تا چیزی جانمونه. اینجا چند تا از بازیهای آموزشیتو گذاشتم. یه روز که بابا میوه خریده بود پلاستیک میوه رو برخلاف همیشه گذاشت رو زمین و تو هم مشغول شدی به این کار که بعد مامان جهت دارش کرد و در آخر هم بهت گفتم حالا یکی یکی جمعشون کن.آفرین پسرک حرف گوش کنم     اینجا هم داشتیم نقاشی میکشیدیم که دیدم خیلی حوصلشو نداری واسه همین گفتم بیا با مداد رنگیا شکلای مختلف درست کنیم .اول نوبت من بود و من یه مستطیل درست کردم بعدش دیدم اومدی بقیه مدادهارو توش گذاشتی و گفتی کباب دوروس تدم. منظورت همون منقل ک...
21 اسفند 1393

نقاش کوچولوی ما

اینجا میخوام واست یه خورده از نقاشیهات بگم . اولی چیزی که واست خریدم به عنوان شروع کار نقاشی یه بسته مداد رنگی سایز کوچیک بود آخه فکر میکردم اون بزرگا شاید حواست نباشه و بره تو چشمت اولا بلد نبودی که مداد و دستت بگیری ولی بعد کم کم از خودم یاد گرفتی دیدی که من چطوری دستم میگیرم تو هم تقلید کردی ولی خب یه خورده واست سخت بود و بیشتر به من میگفتی که واست چی بکشم,اینم که اصلا خوب نبود.تا اینکه یه مدت رفتیم مهد نزدیک خونه,البته اتاق بازی,اونجا دیدم مربی بهتون پاستل میداد و کاغذ که نقاشی بکشی.همونجا بود که متوجه شدم چقدر با پاستل نقاشی واست راحته چون خیلی روونه,نازکم نیست که دست گرفتنش واست سخت باشه آخه قبلا فکر میکردم دهنت کنی و موادش واس...
10 اسفند 1393

مامان خستمه...

این روزا خیلی درگیریه فکری داشتیم با بابایی.آخه ممکن بود بخوایم اثباب کشی کنیم که نشد.همینجا موندگار شدیم.حالا دیگه باید زود تند سریع شروع کنم به خونه  تکونی. راستی هفته ی پیش شوهر عمم (اکبرآقا)به رحمت خدا رفتن حالا بعد که بزرگ شدی حتما میشنوی که چقدر این مرد خوب و مهربون بود.همه دوسش داشتن.خدا رحمتش کنه  یک هفته قبل از اینکه اکبر اقا فوت بشن , جمعه بود که رفتیم باغ عمو سیروس.تو هم کلی بازی کردی با سهیل پسره وحید آقا از دوستای عمو سیروس هستن ,الان که میخونی حتما دیگه مردی شده واسه خودش.البته همسنه شما که نیست اول دوم راهنمایی هست ولی خب تو رو خیلی دوست داره.یه چند تاعکس پریسا اونجا ازت گرفت. خب بریم سراغ عنوان این پست : ماما...
6 اسفند 1393
1